من این افکارم... الان غمگینم... چند دقیقه دیگر متنفرم و منزجرم... و بعد لحظات دیگر ناامید و سرخورده... آنوقت بعد از یک ساعت خوابیدن و گپ زدن پشت تلفن و دیدن یک فیلم رمانتیک دیگر شاد و خوشحالم... پس معلوم شد، من یک آفتابپرستم! هر اتفاقی، هر حرفی، هر نگاهی، رنگ مرا تغییر میدهد. این که شد رنگم، پس افکارم رنگم شد.
یکبار دیگر: من کیستم؟
من یک متفکرم. من دانشجویی باهوش یا استادی منضبط یا یک پرستار مهربانم. این که شد لباس و کیف و کفشم. پس شغلم، لباسم شد.
مثل اینکه سوال راحتی هم نیست. یکبار دیگر. اینبار دیگر به هدف میزنیم.
من کیستم؟
حالا کمی روشنفکرانه با بادی در غبغب و ژستی فیلسوفانه یا شاید عارفانه:
«من روحی هستم که باید مراحل تکامل و ترقی را بپیماید و به خدا برسد!!!»
این که شد کپی برابر اصل. شدهایم مثل کشوری که ید طولایی در مونتاژ دارد اما نمیتواند تولید کند.(البته این یک متلک به خودیها نبود) این امتحانی تئوری و عملی است. تا اینجا قبول شدهایم. حالا که ما روحیم پس در چشم برهم زدنی هر آنچه که بخواهیم و بخواهید میکنیم. (اولین دروغ شاخدار). حالا که ما روح هستیم پس خوب و بیعیب و نقصیم. حالا دیگر بهجای روح بودن شدیم پینوکیو. از آنجا که هیچوقت ماه پشت ابر نمیماند سؤال من کیستم هم نمیتواند تا ابد خاک بخورد یا جوابهای آبکی بخورد که بشود گل بازی. گفتیم گل. گلی که از آن آمدیم و با نفسی یا بادی زنده شد. نفسی یا بادی؟ نکند بجای "من کیستم" باید بگوییم "او کیست" ؟!!
esoteric knowledge

«مَن عَرفَ نَفسَه فَقد عَرفَ رَبّه»
پیامبر اکرم(ص)
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن
کآیینه خدای نما می فرستمت
حافظ



