Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بهم گفت:" صهباء! از فراموش شدن بیشتر از مرگ می ترسم. "
این پست رو می نویسم تا بدونه فراموشش نکردم
یکشنبه قرار بود عمل بشه...آخه تازه 4 ماه می شد که خانوادش فهمیده بودن که سرطان کبد داره ، خوشبختانه سرطانش خوش خیم بود و خودشم خیلی امیدوار بود...با اینکه فقط 21 سالشه ولی آدم قوی و محکمی بود...یکشنبه عملش کردن ولی تا الآن به وضعیت عادی برنگشته ، نه حرفی ، نه حرکتی ، نه حافظه ای...مدام یاد آخرین حرفش می افتم ، روز قبل از عملش این شعر رو بهم داد:

به جای آنکه در سوگم مرا دریابی از گریه
کنون هستم مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندیست در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر به نیکی ذکر هم گفتن
اگر اجماع میان زندگی با دوست ممکن نیست
تو را می خواهمت ای دوست
جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست
خوشا بودن کنار دوست
خوشا مردن کنار دوست

نمی دونم الآن باید چه حسی داشته باشم که یه کسی که تا حالا نه صداشو شنیدم و نه دیدمش الآن داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه!
روز قبل عملش بهم گفت که دف و سنتورشو واسه من گذاشته ، کاش مدرک mcse و پذیرش دانشگاه Berkeley شو هم برام میذاشت
این روزا خیلی براش دعا کردم ، از خدا خواستم هرچی که صلاحه همون بشه ، اصلاً برای زنده موندن یا نموندنش دعا نکردم آخه راستش خودم اصلاً زنده بودنمو دوست ندارم گاهی وقتا مامان می گن که دارم ناشکری می کنم چون آدم خوشبختی هستم و خدا بهم همه چیز داده ، درستم میگه...هم از نظر مادی و هم معنوی تا الآن کاملاً احساس خوشبختی می کنم که البته همش لطف خداست ، شایدم سطح توقع من خیلی زیاد نباشه ولی مهم اینه که از زندگیم راضیم و احساس خوشبختی می کنم اما...اما آخرش که چی؟قراره به کجا برسم؟مگه مسیر زندگی جز مرگ انتهای دیگه ای هم داره؟
خب چرا من حق ندارم از خدا بخوام که منو زودتر به انتها ببره؟چرا حق ندارم از خدا بخوام که منو زودتر ببره پیش خودش تا کمتر توی این دنیا بمونم و کمتر گناه کنم و کمتر به آدمها و لذتهای این دنیا وابسته بشم؟؟؟

امروز درحالی که توی این افکار غوطه ور بودم رسیدم به این آیه قرآن ، خیلی برام عجیبه!
وَ مَا خَلَقْنَا السمَاوَاتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَیْنهُمَا لَاعِبِینَ(دخان/38)(و آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است به بازى نیافریده‏ایم)