شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای


گفت: من دیگه بند رو آب دادم اما تو حواست به خودت باشه!
گفتم:
بند رو آب دادن یعنی چی؟
گفت: یعنی من اگه توبه کنم و 1000 سال هم عبادت کنم باز یه لکه سیاه توی زندگیم هست که پاک نمی شه!


(منظورش گناهی بود که قبلاً مرتکب شده بود ولی بعدش پشیمون شده بود و تصمیم گرفته بود دیگه تکرارش نکنه.)
نمی دونم چی شد که این حرف اینقدر سریع و عمیق توی وجودم نشست.بدون اینکه به حرفش فکر کنم یا تحقیق کنم ، حرفشو به عنوان یه اصل پذیرفتم و از همون لحظه بار سنگین غمی اصیل رو روی قلبم حس کردم...حس ناامیدی و رانده شدن...اینکه دیگه راه برگشتی ندارم و پذیرفتم که لکه های سیاه و خاکستری زندگی هیچ وقت پاک نمی شن و تا ابد تمام زندگی مارو تحت الشعاع قرار می دن!خیلی حس بدی بود که حدوداً 2 ماه به طور شدیدی منو عذاب می داد...
پریروز وقتی داشتم قرآن می خوندم یه دفعه رسیدم به یه آیه ای که بعد از خوندنش اشک توی چشمام حلقه زد...با اینکه هنوز ترجمه فارسی شو نخونده بودم اما همون متن عربی تا عمق وجودم رو لرزوند و از اینهمه ناامیدی خودم شرمنده شدم و حس کردم که خدا داره صدام می کنه و منو به سوی رحمت خودش می خونه ، متن آیه این بود:


وَ الَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ وَ لَمْ یُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ(آل عمران/135)
و آنان که اگر کار ناشایسته کنند و یا ظلمى به نفس خویش نمایند خدا را به یاد آرند و از گناه خود (به درگاه خدا) توبه کنند-و کیست جز خدا که گناه خلق را بیامرزد؟-و آنها که اصرار در کار زشت نکنند چون به زشتى معصیت آگاهند.


این آیه نشون می ده که آدم لحظه ای مرتکب خطا می شه که خدا رو فراموش کنه و غفلت وجودشو بگیره و اگه کسی بعد از این مرحله به یاد خدا بیفته و از خدا طلب آمرزش کنه و سعی کنه گناهاشو تکرار نکنه ، خدا اون رو جزء پرهیزگاران قرار می ده و وقتی آیه بعدشو خوندم احساس کردم بارقه های امید به وجودم تابیده شد و اون یأس و حسرت گذشته به یه شادی عظیم در درونم تبدیل شد چون خدا گفته پاداش چنین کسانی از سوی من بخشش و مغفرت است و سپس بهشت!


أُولَئک جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنهَرُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِینَ(آل عمران/136)
آنهایند که پاداش عملشان آمرزش پروردگار است و باغهایى که زیر درختان آنها نهرها جارى است، جاویدان در آن بهشت‏ها متنعّم هستند، چه نیکو است پاداش نیکوکاران!


خدا از این واضح تر نمی تونست باهام حرف بزنه!


پاورقی1:فاحشة از ماده فحش و فحشاء به معنى هر عمل بسیار زشت است و انحصار به اعمال منافى عفت ندارد زیرا در اصل به معنى تجاوز از حد است که هر گناهى را شامل مى‏شود.(تفسیر نمونه)
پاورقی2:حال دوستم خدا رو شکر خوبه و هفته دیگه از بیمارستان مرخص می شه.

بهم گفت:" صهباء! از فراموش شدن بیشتر از مرگ می ترسم. "
این پست رو می نویسم تا بدونه فراموشش نکردم
یکشنبه قرار بود عمل بشه...آخه تازه 4 ماه می شد که خانوادش فهمیده بودن که سرطان کبد داره ، خوشبختانه سرطانش خوش خیم بود و خودشم خیلی امیدوار بود...با اینکه فقط 21 سالشه ولی آدم قوی و محکمی بود...یکشنبه عملش کردن ولی تا الآن به وضعیت عادی برنگشته ، نه حرفی ، نه حرکتی ، نه حافظه ای...مدام یاد آخرین حرفش می افتم ، روز قبل از عملش این شعر رو بهم داد:

به جای آنکه در سوگم مرا دریابی از گریه
کنون هستم مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندیست در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر به نیکی ذکر هم گفتن
اگر اجماع میان زندگی با دوست ممکن نیست
تو را می خواهمت ای دوست
جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست
خوشا بودن کنار دوست
خوشا مردن کنار دوست

نمی دونم الآن باید چه حسی داشته باشم که یه کسی که تا حالا نه صداشو شنیدم و نه دیدمش الآن داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه!
روز قبل عملش بهم گفت که دف و سنتورشو واسه من گذاشته ، کاش مدرک mcse و پذیرش دانشگاه Berkeley شو هم برام میذاشت
این روزا خیلی براش دعا کردم ، از خدا خواستم هرچی که صلاحه همون بشه ، اصلاً برای زنده موندن یا نموندنش دعا نکردم آخه راستش خودم اصلاً زنده بودنمو دوست ندارم گاهی وقتا مامان می گن که دارم ناشکری می کنم چون آدم خوشبختی هستم و خدا بهم همه چیز داده ، درستم میگه...هم از نظر مادی و هم معنوی تا الآن کاملاً احساس خوشبختی می کنم که البته همش لطف خداست ، شایدم سطح توقع من خیلی زیاد نباشه ولی مهم اینه که از زندگیم راضیم و احساس خوشبختی می کنم اما...اما آخرش که چی؟قراره به کجا برسم؟مگه مسیر زندگی جز مرگ انتهای دیگه ای هم داره؟
خب چرا من حق ندارم از خدا بخوام که منو زودتر به انتها ببره؟چرا حق ندارم از خدا بخوام که منو زودتر ببره پیش خودش تا کمتر توی این دنیا بمونم و کمتر گناه کنم و کمتر به آدمها و لذتهای این دنیا وابسته بشم؟؟؟

امروز درحالی که توی این افکار غوطه ور بودم رسیدم به این آیه قرآن ، خیلی برام عجیبه!
وَ مَا خَلَقْنَا السمَاوَاتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَیْنهُمَا لَاعِبِینَ(دخان/38)(و آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است به بازى نیافریده‏ایم)

از من میپرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند ، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگیم بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم « دزد ، دزد ، دزدان نابکار!»ُ مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم ، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد « این مرد دیوانه است. » من سر بر داشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم « رحمت، رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند. »
چنین بود که من دیوانه شدم. و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند. ولی مبادا که از این امنیت، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان نیست.

همهء تنهایی ها با من رفیقن...

این روزا دلم خیلی گرفته...

تو برو
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
و چه زشت
به منو سادگی ام خندیدی
به منو عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و به یک قلب یتیم
که خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را آرام
سر هم  بگذارم
و به هم بند زنم


در ضمن اگه یه روز اومدین و دیدین که وبلاگم فیلتر شده من همین وبلاگو به همین اسم توی blogfa و persianblog هم دارم.فقط ترجیحا نظراتتونو همین جا بذارید چون دیگه به اونا سر نمی زنم.ممنون...

 

از وقتی بچه بودم یادمه همیشه این جمله رو از هر کسی می شنیدم که:خدا بزرگه ، خدا مهربونه ، خدا خودش گناه های مارو می بخشه و اونقدر از رحمت خدا شنیده بودم که افکارم به سمتی گرایش پیدا کرده بود که دیگه تصور می کردم مهمترین وظیفه ام توی این دنیا  ادای حق الناس و حق النفسه و حق الله رو خدا خودش می بخشه!(واسه همین هم بود که از نماز نخوندنم هراسی نداشتم!)
و مدتها بود که اصول زندگیم رو بر همین اساس بنا کرده بودم که چند روز پیشا یه دفعه به یه آیه از قرآن رسیدم که بعد از خوندنش...

«...وَ لا یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ»(فاطر/5)(و مبادا شیطان فریبنده (از قهر و انتقام حق) به (عفو) خدا مغرورتان گرداند.)

یعنی یکی از فتنه های شیطان همینه که ما رو به رحمت خدا امیدوار می کنه و راه فساد و تعدی و تجاوز رو برامون باز می کنه و هر کار بدی رو که می خوایم شروع کنیم ، اول از همه یه مهر تأیید روش میزنیم و می گیم : رحمت خدا بی انتهاست و فرصت برای جبران زیاده ، اینطوری اون حس عذاب وجدان خودمون رو هم سرکوب می کنیم و خیلی راحت خودمونو توجیه می کنیم که درسته که این کار بده اما حالا این یه بار عیبی نداره ، جوونیم و هزار آرزو...خدا خودش ارحم الراحمینه!
اما غافل از اینکه خدا همون جوری که ارحم الراحمینه ، اشدالمعاقبین هم هست و هر کس را دقیقاً مانند عملش کیفر می کند ، چونکه خودش گفته:
«مَنْ عَمِلَ سیِّئَةً فَلا یجْزَى إِلا مِثْلَهَا...»
(غافر/40)((و بدانید که) هر کس کار بدى (در دنیا) کرده (آنجا) الاّ به مثل آن مجازات نشود)
«...مَن یَعْمَلْ سوءاً یجْزَ بِهِ ...»(نساء/123)(هر آن که کار بد کند کیفر آن را خواهد دید)

خدایا!گناهان ما رو ببخش چونکه از روی جهلمونه نه از روی غرور و عناد!
خدایا!خودت بهمون ایمان و معرفت بده تا با بینشی درست بنده ات باشیم!

 

و هر کس را خداوند (بخاطر اعمالش) گمراه سازد، هدایت‏کننده‏اى براى او نیست!(غافر/۳۳)

 

خیلی وقت بود که دنبال فلسفۀ نماز می گشتم و از هر کسی هم که می پرسیدم فقط یک سری حرفهای کلیشه ای تحویلم می داد ، حرفهایی که برام اصلاً قابل لمس نبود!
توی این مدت همیشه به خدا می گفتم که چرا من نمی تونم به جای نماز ، هر وقت دلم خواست ، همین جوری باهات حرف بزنم؟چرا نمی تونم به جای نماز هر شب توی تختم حرفامو بهت بگم ، بعد بخوابم؟
توی این مدتی که نماز رو باور نداشتم خیلی از خدا خواستم که فلسفۀ عملی نماز و نمودش رو توی زندگیم ، بهم نشون بده و تصمیم گرفتم که تا روزی که دلیل هام واسه نماز خوندن کامل نشده ، اصلاً نماز نخونم ؛ از انجام کاری که دلیلشو نمی دونستم ، متنفر بودم و خدا هم دعای منو مستجاب کرد و با بد قیمتی نماز رو تا عمق وجودم کلمه به کلمه معنی کرد...
من قیمت گزافی رو پرداخت کردم تا به اینجا رسیدم و اون هم شکست توی آزمایش الهی بود...
البته توی این شکست من ، دو عامل منو از پا درآورد که اولیش نماز نخوندنم و وصل نبودنم به یه معیار حق بود و دیگریش غرور بیش از حدم بود...بعضی وقتا ما آدما حتی به ایمانمون هم مغرور می شیم و تا می شنویم که یه نفر فلان گناه رو کرده ، ابروهامونو بالا میندازیم و با تمسخر می گیم: چه آدم از خدا بی خبری!عجب حماقتی کرده!
و اینقدر به پاکی خودمون مغرور می شیم که خدا یه دفعه با یه تلنگر ما رو تا قعر دره های حیوانیت میفرسته ، طوریکه بعدها دیگه اصلاً باورمون نمی شه که اون آدم پست ، دقیقاً خود ما بودیم!
خدا خواست بهم بفهمونه « إنَّ اَلصَّلاة تَنهی عَنِ الفَحشاءِ وَالمُنکَر » یعنی چی!الآن دیگه معنی این آیه رو تا عمق وجودم حس می کنم...

اگه توی یه برهه ای از زندگیت گناه بزرگی کردی و خطای بدی رو مرتکب شدی ، همین الآن بشین فکر کن ، بهت قول می دم که تو هم توی اون دوره یا اصلاً نماز نمی خوندی یا یه نماز الکی واسه گول زدن خودتو خدا می خوندی...نماز رو باید درست خوند تا اثر واقعی خودشو بکنه!
من دیگه 40 روزه که دارم واقعاً نماز هامو می خونم بدون اینکه حتی یه رکعتش هم قضا بشه یا سر نماز حواسم جاهای دیگه باشه...من دیگه واقعاً تصمیم خودمو گرفتم و دیگه نمی خوام روزای سخت دور بودن از خدا رو تجربه کنم...روزای سخت بی کسی و بی پناهی...